صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
گوید که در ملک هلند است و در آنجا همه قدهای بلند است و سواری به سمند است. دلها به سمرقند و به پاها همه پابند و جوانان همه در خند و خور و سوتک و اسکیت و مربا به جهان افضل و در شادی خود اکمل و فخران زمانند. که ما دست به فرهنگ و همه شب به شباهنگ و سخن ها همه با سنگ و بر آن رنگ دوانیم که ما هم بتوانیم که در جمع جوانان جهان بالاخص آن کشور آباد مسلمان زمان گربه ی ایران که در آن حرف جوانی به پشیزی نخرند و همی گوش به حرفش ندهند و که خواهی و بپرسی و در آن حال نترسی و ننالی که کشور شده خالی ز دانا و فهیم و عوضش پر ز رجیم است و مفاسد همه بالا و دهانها همه در لا و که نی نی نه چینین است... گفتند که ما پول فرستیم به هر کس که بخواند سخنانش به زبانش به ضبطی که کسانش بفرستند به ما نیز همی پخش بکردیم و بر آن رخش بگردیم و دعایی و ثنایی بفرستیم که این است تعامل که در آن حرف شما را بشنیدند که به به بکنند و همه چه چه... حراف خیالباف طمع کار دو در باز در این بین همی دید بسی نقطه پرواز که هو هو بزنند شادی و پرواز از این وادی و هم پول بسازم به شعری و بسی شهرت در شهری و صد چیز دگر کز پس آن پرده در آید که ندانست که بس گاو بزاید. که گفتند بسی ابله نادان که در این دوره که آبی ندهندت که مگر پول گزافی بدهی از پی آن کیست که بر شعر فرومایه تو آن سخن ضایع تو هم که بسی شکل کف است و سبک روی به آبی ننماید... حراف دگر چاره ندانست که هم حرف عزیزان بشنید و چنین پند گران به جانش بخرید و دگر هیچ نپیوست ... ای آنکه بدانی که حراف چه گفتست و همی خوب توانست که در گوش جناب ازل الملک عزا شاهد خورشید نما فخر زمین است و سماء بنالید ولی خواه که گیرد همه در گوش و چه فارغ ز همه هوش ...
به بالا رفتم و در غرق مستـــــی همـی دانــم از آن بـــالای بــالا بلـغـــزد پایـــم و افتــم به پسـتـی
مجمری بفروز اندر خانه شو خاک غم با آب دو دیده بشوی غم چو شستی هم بیا شادانه شو دل طرب کن،می طلب کن،نوش کن چون که نوشیدی بیا مستانه شو چند گشتی در خفا و حاجبی پرده بر در از حجاب عریانه شو در برم گیر و بنوشان از لبت همچو ابری بر سرم بارانه شو با تو بودن در مسلمانی خطاست کافر از کیشم بیا کفرانه شو چون صدف خواهم که در کامت کشم عزم دریا کن بیا دُردانه شو همچو شمعی در زوال و سوزشم آتشم بین ، هان بیا پروانه شو گرچه حرّاف از گرانجانان بوَد تو گرانجانی مبر جانانه شو حرّاف
نفس ها اسیر زندان سینه چشم ها خیره که گویی آمده اند شکار لحظه به لحظه ای . همگان به انتظار آخرین کلام غباری در انتهای مسیر . چشمان ریز و ابروان گره خورده سواری شکافنده ی غبار که لبانشان شکافد به خنده ای . چنان تازد که پنداری به سبقت از باد کمر بسته است و اینک ، آمده بر آستان افسار سمند کشیده و نقش بر زمین کمرش همچون تیردان کمانداران جماعت به گردش که بگوی آخرین کلام را دست برده بر خاک نوشت : (( شراب مستی )) جماعت همه خواندند : (( سراب هستی )) حرّاف
سالها طی شد و بی یار و کسیم مرغ نگشوده پر و در قفسیم چه کسی موسم گل کرد حرام جرم ما چیست؟که از خار وخسیم؟
كه دزد خيال امد و طبع شعر بسوخت عنان قافيه در دست شاعران بي مقدار گشاد قباييست كه هر كه تواند دوخت حراف
حرف و حديث خنكي و طراوت است آري چنين بود ولي به ذهن من او يك گريزپاي بدون نهايت است طوفان و تندبادهردو به ويرانه ميكشند هرجا كه صحبت بنا و عمارت است اما نسيم به آهسته ميكشد اين قلب نيمه جان كه تمناي او لطافت است حراف
خورشيد در قفاي تپه مچاله شد
از اشك جاري خوناب رود چشم ابر مخوف سايه اش فكند و گفت غرش كنم كه بخشكد دهان به خشم ساتور سربي تكه تكه تگرگ و يخ مي درد اين فرش زمين را به تاروپود و پشم حراف گمشده در اين كشنده گاه دستش بگير و نوازش كنش به چشم
زاغکی قالب پنیری دید به دهان بر گرفت و زود پرید بر درختی نشست در راهی که از آن میگذشت روباهی روبه پرفریب حیلت ساز رفت پای درخت و کرد آواز زاغ دانا که خود مدرس بود این حکایت به یاد آمد زود خود پنیرخویش به لانه نهاد رفت وبرشاخه کردصدبیداد گفت :ای تو زبون بیچاره بیش از این حلق خود مکن پاره من نه آن زاغ خام درماندم روبها دست تو بسی خواندم این که گفتی زبر همه دانند کودکان شعر ما بسی خوانند روبهک گفت:ای برادر من پرکشان ونشین توبرسرمن این چه نقل است توبه ماخواندی قلب مارابسی برنجاندی آن چنان کینه جوی بر گفتی در دلم مهر خود همی رُفتی من غنی از پنیرتوباشم بر پنیر کم تو من شاشم تومگر نام ما ندانستی که به ماحرف زشت شایستی ما همه مجمعان روباهیم که طلا بهر زاغ افزاییم چون که زاغ از طلا بشنید از طمع آب از دهان بچکید روبه حیله کار و فرصت باز این چنین شرح قصه کرد آغاز گفت نام ما GOLDروباه است شیر از این قضیه آگاه است ما بسی معدن طلا داریم در عدد نیست هر چه بشماریم ما طلا دهیم در ازای پنیر همچو نان که در ازای خمیر گر دو زاغ پنیر دار یابی سکه ای از طلا تو دریابی آن دو زاغ گر دوتا دگر یابند سکه از بهر تو بسی قاپند این قضیه شکل یک هِرَم است بهر تو پول و سکه و دِرَم است بعد اندک زمان به سرعت گوز با پنیرت شدی طلا اندوز زاغ گفتا که تو عزیز منی غوره هم تو نِه ای مَویزِ منی زود رفت و پنیر حاضر کرد پیش روباه حیله کار آورد روبهک گفت زاغ جان ریدی طعمه را هم تو باز لاخیدی روبهک خورد طعمه و در رفت دیگ چشمان زاغ هم سر رفت
گر به تو افتدم نظر، چارق خود کنم به سر هوی کشان دوان دوان،کوچه وشهرراخبر هلهله ای به پا کند این دل داغدیده ام تار و رباب میزند زخمه ی زیر وهم زبر جامه خود به در کنم، تحفه ره نشین دهم حیف که دست ودل تهی ورنه دهم به طوق زر هرچه شراب خوارومست جمع کنم به گِرد خود باده دهم سبو سبو تا که همه کنم خُمَر من ز تو نوش میکنم،مست تن تو می شوم هیچ شراب و باده ای لیک نداردم اثر حراف
|
About
Specific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
|