از قضا روزی درون یک اتاق
دختری آنلاین شد و روشن چراق
دست خود را برده بر صفحه کلید
پی ام اش در آن طرف گشته پدید
پس پسر پرسید صد نام ونشان
با پلیز ای اس ال و آن شکلکان
دخترک گفتا که من ایرانیم
گر چه در مُلک هلند زندانیم
دختری هستم زشهر اصفهان
با پدر گشتیم آن سوی جهان
گشت معلوم از زبان دخترک
سن او باشد کمی بالا ترک
عکس خود را سِند کرده بهر او
تا پسر شد آشنا با چهر او
اطلاعات پسر از دخترک
در همین مقدار و کم افزون ترک
چون که چرخ روزگاران می گذشت
مهر وعشقی بینشان آغشته گشت
دخترک می داد هر دم تحفتی
خوش مناسب با زمان و ساعتی
تا که دختر کرد یاد زادگاه
بست هم بار سفر شد گردراه





